من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم ... ؟ تو می گی فرقی
نداره من که چیزی نمی بازم ! من می گم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد ... تو می گی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد....
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|


ان روز که خورشید دوستی و عشق در دلم تابید خبر از روز برفی و سرد جدایی
نداشتم....! خداحافظ ای دوست....
ببین کسی که دارد می رود منم که به اندازه ی سنگینی تمام این برف های سرد با خود غم می برم ...
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|


در انتظار چیستی ؟!
این جا هنوز تاریکی است
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خوا هی نگریست
وقتی دریچه مسدود است....
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

علی ای تنهای غریب ... با تو چه کردند؟ توی مظلوم را کشتنت...؟ کدام بی عاطفان ؟ بمیرم برای قلب تنهای پردردت.. خون باید گریست.... تنها بودی...غریب بودی... کشتنت تورا... چرا..؟ مگر چه کرده بودی؟ تو را که عاشق بودی... تنها بودی... سینه ات پر درد بود... وای خدایا چه کردیم ما....! سینه ام سوخت از غمت علی جانم.. بمیرم ... بمیرم برایت... چه کسی زین پس مرهم قلب های عاشق داغدارت شود علی جان...؟ بمیرم من نبینم دردت را....
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

عشق… باز در چهره ي من مي خواند كه چه ها بر دل من مي گذرد می کند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناه است ! گناه ۱
مي نشينم همه ساعت خاموش در دل خويشتنم غوغاغي است
ساكتم گر چه به ظاهر اما در دل خويشتنم دنيايي است
مبصر امروز چو اسمم را خواند ناگهان داد كشيدم غائب
رفقايم همگي خنديدند كه جنون گشته به طفلك غالب
بچه ها هيچ نمي دانستند كه من اينجايم و دل جاي دگر
دل آنها پي درس و كتاب دل من در پي سوداي دگر
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

غنچه اي كه هرگز نشكفت… دوش تا وقت سحر" چشم من خسته نخفت كه پريشاني زلف تو دلم را آشفت خواستم گريه كنم تا كه به رحم آورمت صدف چشم من اگه شد و گوهر بنهفت رفتم از خانه به سير چمن و باغ " برون ناگهان " خنده زنان يك گل رز با من گفت در شگفتم كه لب يار تو با آن همه ناز غنچه اي بود كه بر روي تو هرگز نشكفت ! 
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|


نفس در قفس...
وقتي تمام سهمم از اسمان قفس بود
ديدي چگونه بالم در پشت ميله فرسود
اينجا كسي به جز تو درد مرا نفهميد
اينجا كسي به جز من بر رنج تو نيفزود
عمري به باد دادم خاكستر تنم را
شايد كه پر بگيرم از كوچه هاي مسدود
ديدم غريبه هايي خورشيد را شكستند
گم شد تمام چشمم در آسماني از دود
وقتي اسير هستي وقتي اسير هستم
در پشت ميله ها هم بايد به فكر هم بود
.................................
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|


بی قراری
نمی دانم چرا با اینکه هر شب بیقرارم * ولی سر را به دامان خیالت میگذارم
چنان با خاطراتت دلخوشم شاید ندانی * که تک تک ~ لحظه های رفته ام را می شمارم
تو می گفتی که از روز ازل عاشق ترینی* ولی من بی تو حتی عشق را باور ندارم
اگر چه بعد از آن روز جدائی فکر کردی* که دل را دست طوفانی دوباره می سپارم
ولی باور کن از آن لحظه تا روز قیامت* (( تو را همچون آرزوهای قشنگم دوست دارم ))
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

کاش آن لحظه که
تقدیم تو شد ...
همه هستی من
می سپردم که مواظب باشی
جنس این جام
بلور است..
پر از عشق و غرور
گر بازیچه شود
می شکند...
می شکند... 
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند به فتراک جفا دل ها چو بر بندند بر بندند ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند *** 
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|


مهمترین شخص زندگیتان کیست ؟ چرا ؟
- آیا حاضر بودید یک سال تمام تا زیر گردن فلج باسید تا یکی
از نزدیکانتان از مرگ حتمی نجات پیدا کند ؟ مشروط به این که مطمئن
باشید که بهبودی تان پس از یک سال قطعی خواهد بود !
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

سلام!
سلامم به گرمای دستت ای دوست دلم لحظه ای با دلت روبروست بگو عاشقی تا سلامت کنم تمام دلم را به نامت کنم شهین محمدی"
"
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

((زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست!))
" جان کانفیلد" 
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

چطور ممکنه ؟
کسی که تعهد زمینی رو قبول نمی کنه واقعا چطور می تونه ادعا کنه که به خدا متعهده ... ؟ وقتی که ما نتونیم در قبال یک آدم ! یک انسان زمینی ! متعهد باشیم پس چطور می خوایم در قبال بندگیمون در قبال خدا متعهد باشیم ؟! نه ! من قبول ندارم کسی که تعهد زمینی رو رد می کنه اونم به بهانه ی آزادی... اما * صرفا برای پاسخ دادن به نفسش * بتونه ادعا کنه که یک انسانه ! * نه ! این ممکن نیست ! چرا ما آدما این روزا اینقدر دم از خدا می زنیم در حالی که فرسنگ ها ازش دوریم؟! * 
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

*چند نکته ی خراب* - به خاطر بسپار : در مسیر بازگشت به خویشتن خویش * اولین ایستگاه صداقت است ! - بعضی اوقات غریبه ها حامل پیام های الهی هستند * پس به همه ی حرف ها خوب گوش کن ! - با خود تکرار کن: اگر شخصی یک بار مرا فریب دهد * شرم بر او باد * اگر دو بار مرا فریب دهد * شرم بر من باد ! - این فرمول را به خاطر بسپار : نه بار زمین بخور * ده بار بر خیز ! - همیشه همچون توپ پلاستیکی باشید که هر چه محکم تر به زمین می خورد بالاتر می رود ! - شهوت دارای همان انرژی عشق است *تفاوت تنها در سمت و سوی آن ها است * شهوت رو به مادون دارد و عشق به ماورا می نگرد ! - بنگر که چه زیباست حکایت زندگی * بازیگر تویی * کارگردان تویی * تماشاچی تویی * قصه نویس تویی * ترانه خوان تویی * آری تو ! فقط تو این همه ایی !
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

ای دوست سلام ...
- به خاطر بسپار : زندگی سخت ساده است* خطر کن* وارد بازی شو* چه چیزی از دست می دهی؟ با دست های تهی آمده ایم و با دست های تهی خواهیم رفت .نه ! چیزی نیست که از دست بدهیم. فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ای زیبا بخوانیم و و فرصت به پایان خواهد رسید . آری ! این گونه است که هر لحظه <<غنیمت>> است ! 
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

سلسله ی موی دویت حلقه ی دام بلاست
هر که در این حلقه نیست ~ فارغ ازین ماجراست..
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

پشت دریاها
قایقی خواهم ساخت ~ خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند . قایق از دور تهی و دل از آرزوی مروارید ~ هم چنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا - پریانی که سر از آب به در می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان هم چنان خواهم راند پشت دریاها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بام ها جای کبوتر هایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند دست هر کودک ده ساله ی شهر ~ شاخه ی معرفتی است مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله ~ به یک خواب لطیف خاک ~ موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است شاعران وارث اب و خرد و روشنی اند . پشت دریاها شهری است قایقی باید ساخت
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

سلام
ای دوست حرف دلم بشنو... در غروبی ابدی... روز یا شب ؟ نه ~ ای دوست ~ غروبی ابدیست با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپید و صداهایی از دور ~ از آن دشت غریب ~ بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد -سخنی باید گفت سخنی باید گفت دل من می خواهد با ظلمت جفت شود سخنی باید گفت چه فراموشی سنگینی ...
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم *** 
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|

زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست زندگی هندسه ی ساده ی یکسان نفس هاست. 
+
نوشته شده در ساعت توسط مسافری از بهشت
|
